تبلیغات
فانوس - مطالب ادبی
 
فانوس
یکشنبه 26 مرداد 1393 :: نویسنده : فرانک میرزایی

گاهی چه زود دیر می شود

گاهی که ستاره هم پیر می شود

گاهی که برگ از درخت سیر می شود

انسان چه زود اسیر تقدیر می شود





بقیه در ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 تیر 1393 :: نویسنده : فرانک میرزایی


از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت...

 

"فریدون مشیری"






نوع مطلب : شعر، ادبی، 
برچسب ها : فریدون مشیری، آدمیت،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : فرانک میرزایی
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


بقیه در ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، سرگرمی، 
برچسب ها : زندگی،
لینک های مرتبط :

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!



بقیه در ادامه مطلب


نوع مطلب : سرگرمی، ادبی، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 بهمن 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی


هر چه کمتر شود فروغ حیات / رنج را جانگدازتر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید / سایه ها را درازتر بینی . . .
(رهی معیری)



بقیه در ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها : زندگی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 دی 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی


دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی



ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر، ادبی، 
برچسب ها : سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :


زکریای رازی آمد و رفت! انیشتین آمد و رفت! فروید آمد و رفت ! استیو جابز که به نوعی پدر تکنولوژی نوین بود هم آمد و رفت ...


ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 دی 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی


ساده می گویم : خـدایــا دوسـتـت دارم ...


بقیه در ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 شهریور 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی


روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟


بقیه در ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، سرگرمی، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 شهریور 1392 :: نویسنده : خانوم دکتر



شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم



ادامه شعر


نوع مطلب : شعر، ادبی، 
برچسب ها : احساسی، عاشقانه، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :
جمعه 15 شهریور 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی


یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.


بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 شهریور 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی


فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زر دوز که محراب دعا نیست
* *
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟
*!*

بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 4 شهریور 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی

توی كتاب نوشته ، تنبلی كار زشته
تنبل همیشه خوابه ، جاش توی تخت خوابه
.
.
.
.
.
.
.
.
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 مرداد 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی



وصلت ما از ازل یک وصلت ناجور بود

من که خود راضی به این وصلت نبودم زور بود

درس و دانشگاه بالکل بی بخارم کرده بود

بسکه بودم سر بزیر و در غذا کافور بود



بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 مرداد 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی
داستان آموزنده

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟


بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید!




ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ


سلام به همه دوستان گلم!من فرانک هستم.این وبلاگ رو ساختم تا مطالب جالب و آهنگ های قشنگ رو برای همه به انتشار بذارم.امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد!

مدیر وبلاگ : فرانک میرزایی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :