تبلیغات
فانوس - مادری که یک چشم داشت...
 
فانوس
سه شنبه 29 مرداد 1392 :: نویسنده : فرانک میرزایی
داستان آموزنده

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟


بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید!


به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر
سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی!!
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو...
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو

قلب مادر به اندازه‌ای گسترده است که همیشه می‌توانید بخشش و گذشت را در آن بیابید.
( اونوره دو بالزاک )




نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 مرداد 1396 09:00 ب.ظ
Hello! I'm at work browsing your blog from my new apple iphone!
Just wanted to say I love reading through your blog and look forward to all
your posts! Keep up the outstanding work!
شنبه 31 تیر 1396 10:40 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that I have truly enjoyed
surfing around your weblog posts. After all I'll be subscribing to your rss feed and I am hoping you
write again soon!
یکشنبه 11 تیر 1396 12:24 ق.ظ
I know this site gives quality depending posts
and additional stuff, is there any other web page which gives
these stuff in quality?
دوشنبه 22 خرداد 1396 04:23 ب.ظ
Hello! I know this is somewhat off topic but I was wondering if you
knew where I could locate a captcha plugin for my comment
form? I'm using the same blog platform as yours and I'm
having problems finding one? Thanks a lot!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:26 ق.ظ
I savor, cause I discovered just what I used to be taking a look for.
You have ended my four day long hunt! God Bless you man.
Have a great day. Bye
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:55 ق.ظ
You could definitely see your skills within the article you write.
The arena hopes for more passionate writers
like you who aren't afraid to say how they believe.

At all times follow your heart.
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:40 ق.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here. The sketch is
attractive, your authored subject matter stylish.
nonetheless, you command get got an edginess over that you wish be delivering the following.
unwell unquestionably come more formerly again as exactly the same nearly very often inside case
you shield this hike.
سه شنبه 29 مرداد 1392 10:03 ب.ظ
زیبا بود!اخه چطوری تونسته با مادرش اینجوری برخورد كنه؟!
فرانک میرزایی:بعضیا اینجورین دیگه!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام به همه دوستان گلم!من فرانک هستم.این وبلاگ رو ساختم تا مطالب جالب و آهنگ های قشنگ رو برای همه به انتشار بذارم.امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد!

مدیر وبلاگ : فرانک میرزایی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :